X
تبلیغات
خونه ی خاله رویا

خونه ی خاله رویا

به نام خدا

 

سلام دوستای گلم

این روزا سرم خیلی شلوغه یه مدت نیستم .

دیگه خاله بودنه دیگه .

ایشالا دوباره میام .

تا بعد .

+ تاريخ شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 13:1 نويسنده رویا |
 

چند روز پیش خواهر بزرگه ( مامان ِ مهسا ) گریان و نالان بودو اعصابش خیلی خط خطی بود . بعد از کلی اصرارو پرس و جو بالاخره معلوم شد با رئیسش دعوا کرده .


خواهرم تو بخش آموزش دانشگاه کار می کنه مسئول امور فارغ التحصیلاست . کارشم خیلی ظریفه باید کلی دانشنامه  تنظیم کنه کار دانشجوهای بورسیه رو جفت و جور کنه وخیلی کارهای ریزو مهم  دیگه
از وقتی هم به خاطر مهسا 6 ماه مرخصی زایمان رفت کارهاش رو هم تلنبار شدو طفلک پنجشنبه ها رم که روز تعطیلشونه میره تا کارهای عقب مونده شو جبران کنه .


به خاطر همینم بعضی اوقات خیلی خسته و کلافه میشه تو خونه هم که با دو تا بچه ی شیطون سروکله بزنی یکی مثل مهسا که کافیه 1 ثانیه ازش غافل بشی تا خونه رو ویرون کنه و یکی هم مثل محمد رضا که دائم باید بالاسرش باشیو هی بگی مشقت رو بنویس .

حالا خطای عظیم شده این بیچاره اون روز تو سالن رئیس کل رو دیده متوجه نشده و سلام نکرده .
این یارو هم که از اون آدمهای از دماغ فیل افتاده ی عقده ایه که فکر می کنه خداست و بقیه بنده ش خواهری رو احظار کرده اتاقش که تو چرا اینقدر خودتو گرفتی ؟ یادت رفته من کیم؟ چرا احساس مسئولیت نمی کنیو کارهات رو هم تلنبار شده و کلی چرت و پرتی که اصلا جا نداشته بگه بهش

اونم که کم نیاورده و کلی از خودش دفاع کرده که من درخواست دستیار کردم کسی توجه نمی کنه و کلی دلیل منطقی ولی بازم اونقدر بد حرف زده یارو که خواهرمم طفلی نکشیده این حرفاشو
کلا اهل پاچه خواری هم که نیست نه تنها چرب زبونی نکرده زده تو برجک یارو و هر چی از دهنش در اومده گفته و اومده بیرون شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے
اون یارو هم که می دونسته هیچ دلیل قانع کننده ای نداره خودش کاری نکرده از بس محافظه کاره ، به رئیس بخش سپرده که فلانی اینطوریو اونطوریه انتظار دارم عذلش کنی شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

رئیس بخشم شبش زنگ زده به خواهری که خانوم فلانی توروخدا فردا بیا سر کارها! این یارو عقده ایه کارش همینه هر هفته به یکی گیر میده . ما که هممون از کار تو راضی هستیم مبادا ناراحت شی نیای مرگ من توروخدا و این صحبتا خواهری هم گفته میام ولی واسه نوشتن استعفانامه

حالا فرداش رفته استعفاشو نوشته گذاشته رو میز رئیس آموزش که مدیر اصلیشه . اونم که کلی ازش راضی بوده گفته این چیه دیگه اون یارو مدیر کله اخلاقش اینه . بی خیال شو بابا اگه تو استعفا بدی منم استعفا میدم . هیشکی مثل تورو نمی تونم پیدا کنم که اینقدر خوب از عهده ی کار بر بیادو عمرا مگه از رو جسد من رد شی

خلاصه که رئیس کل احمق متکبر فقط به خاطر یه سلام ندادن کلی سابقه کار خواهریو با کلی زحمتش برده زیر سوال ولی رئیس بخشو معاون که خیلی راضی بودن گفتن اصلا استعفات قبول نیست . دانشجوهاهم که بو بردن اومدن جمع شدن که یه پرسنل درست و حسابیتون این خانوم فلانی بود اونم دارین می پرونین؟ عمرا اگه ما بذاریم از اینجا بره حالا بعد از کلی منت کشیو بروبیا خواهرم راضی شده و بالاخره برگشته سر کارش

حالا من هی به خودم میگم آخه نگاه کن توروخدا یه عمر زحمت بکش درس بخون بعد برو دوباره زحمت بکش کار کن بچه هات اذیت شن خودت اذیت شی بعدش بیان اینطوری مزد دستت رو بدن .

آدم انگیزه شو از دست میده واسه درس خوندن دیگه .  البته مامان بر این اعتقاده که من کلا دنبال بهونه هستم که صبح تا شب بشینم پشت نت و این ربطی به اوضاع جامعه نداره ولی خوب من خودم بر این اعتقادم که اینا یه کاری می کنن آدم بره معتاد شه

یادش بخیر با بچه ها تو یونی هر وقت استادی حقمونو می خورد یا  نامردیو تبعیض می کرد . برمی گشتیم به هم می گفتیم " اگه یه روز استاد شدی سعی کن فقط آدم باشی "

حالا منم از اون روز که توصیف این رئیس فرعون خواهری رو شنیدم هی روزی چند مرتبه یه خودم می گم : " رویا اگه یه روز به یه جایی رسیدیو کسی شدی سعی کن فقط آدم باشی "

 


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 18:56 نويسنده رویا |
 

امروز از اون عصرهاییه که من بسیار انسان امیدوار و پرانرژی هستم ولی ظاهرم کاملا شبیه کساییه که دپرس هستنو نمی دونن باید چیکار کنن

یه چیزی تو مایه های زدن خوشی زیر دل آدم ... اوهوم؟

خودمم باورم نمیشه تبدیل به یک پشت کنکوری شدم ... ای خداااا آخه من چرا همه جا چو انداختم که دارم واسه ارشد می خونم؟

این اخلاقم به بابام رفته ها اونم همیشه یه چیزی که روحشو به هیجان میاوردو همه جا پر می کردو بعدش که اون اتفاق نمیشد یا یه طوری دیگه از آب درمیومد هی مجبور بود به اینو اون توضیح بده

مثلا چند سال پیش که داشت بازنشسته میشد هی ذوق میکردو به همه میگفت دارم بازنشسته میشم هاااا بعدش نمی دونم چی شد آقا اومدن به این گفتن شما هنوز 3 ماه دیگه خدمتت کم داره سه ماهم هستیم در خدمت شما بعدش کار ما شد اون سه ماه به اینو اون توضیح دادن که چرا بابا هنوز بازنشسته نشده و شیرینی دادن فعلا مونده واسه بعد ...

آخ که چقـــــــــدر دلم براش تنگ شده . شبها باز دلتنگی هام اوود می کنه و میزنم زیر گریه
اونی هم که اشکامو پاک می کنه بالشمه خب .

مامانم اون ساعت از شب ، خواب هفت تا پادشاهم دیده . کلا مامان من آدم محکمو توداریه اصلا هم از لوس بازیو اشک و زاریو سرتو بذار رو شونه هام خوابت بگیره و اینا نیس

بنابراین تو این  7 ماه وقتی هی نق زدم که من بابامو میخوامو هیشکی نیس منو بغل کنه ، شروع می کنه به سرزنش کردن که خجالت بکش دختر گنده من به سن تو بودم دو تا هم بچه داشتمو بغل مال بچه هاستو من از این لوس بازیا خوشم نمیادو اینا

 ولی خب دلداری دادنشو امیدوار کردنش خیلی خوبه بدون اینکه حس دلتنگی منو تحریک کنه می شینه با شوق و ذوق از خاطراتش با بابا تعریف می کنه از خوشی هاشون از مشکلاتشون از کارهایی که بابا می کرده از غذاهایی که بابا می پخته و انگاری واسه مامان خیلی مزه می داده  ( چون میگه هیچ وقت دوباره اون طعمو تجربه نکردم ) وقتی این خاطراتو تعریف می کنه طوری توشون غرق میشه که انگار دوباره دارن براش اتفاق میفتن و من احساس می کنم دلتنگی مامانم با گفتن این چیزها رفع میشه و اینا کلی منو آروم می کننو یادم میره که دلم بغل میخواست

از همون اولشم ندیدم مامان سر این قضیه کولی بازی در بیاره دیدین خانوما چیکارا می کنن تو این شرایط ؟ مامان من اصلا اینطور نیست . این خارجیا که میرن برای مراسم تدفین دقت کردین چه آرومن همه دست گره زده می ایستن دعا می خونن ؟ مامان منم یه چیزی تو اون مایه هاست . وقتی میرسیم سر خاک اول یه سلام با نشاط به بابا می کنه بعد سنگشو میشوره و آروم می ایسته و دعا می خونه اگه از یه جاییم صدای مداحی اینا بیاد آروم اشک میریزه طوری که بعدا از چشمهای قرمزش متوجه میشی که مامان گریه کرده .

 
اون روز یکی از دوستهای دوران بچگیش از شهرستان اومده بود دیدنش خیلی وقت بود همو ندیده بودنو خبر نداشت بابام فوت کرده . خیلی ناراحت شد وقتی فهمیدو خیلی حالش بد شد گریه ش گرفتو کم مونده بود شروع کنه های های گریه کنه و مامانم داشت دلداریش میداد که خودنو ناراحت نکن قسمت اینجوی بوده و اونا از ما زنده ترن اونا به مقصد رسیدن ما هنوز تو راهیمو یه جوری که انگار اون شوهرشو از دست داده
منم طبق معمول مونده بودم تو کف این خودداری مامانم

به این متانت و صبر مامانم خیلی افتخار می کنم ولی گاهی هم کفرمو در میاره . زیادی خوبه . آدم که نباید این همه خوب باشه ...

خلاصه صبح های پنجشنبه عشقم اینه که پاشیم بریم سر خاکو بشینم ساعتها قرآن بخونمو از سکوت اونجا آرامش بگیرم ولی خب واسه زود از خواب پا شدن جونم در میاد آخه مامان باید صبح زود بره سر خاک حتما باید حداکثر ساعت 7.30 راه بیفتیم نمی دونم چرا ولی خب این قانون مامانمه و هیچ چیزی نمی تونه قانونهای مامان منو بشکنه اگه محکم ترین قانون های اساسی دنیارو لغو کنن هم قانون های مامان باید همیشه ی خدا اجرا بشن .

صبح های پنجشنبه کافیه من یکم دیر بجنبم که فلنگو می بنده و تنهایی میره نمی دونم چرا همیشه دنبال یه بهونه ست که تنهایی بره .... شاید من خلوتش رو به هم می زنم ... شاید  ...

نمی دونم خلاصه که امروز از صبح کسلم و از وقتی برگشتم هم فقط خوابیدم

از درسم خبری نیست

مشکل اینجاست که من انگیزه هه رو دارم
راهمم انتخاب کردم
عاشق کتابامم هستمو مثل اینایی هم نیستم که میگن نمی تونم بخونمو نمی دونم موقع درس خوندن زجر میکشمو اینا
من برعکس خیلی دوست دارم منابعمو
یعنی عاشق کتابامو اون چیزاییم که توشن
حتی بیوشیمی رو که شروع می کنم بخونم یهو می بینم اونقدر غرقش شدم که از دورو برم خبر ندارم
ولی نمی دونم چرا با این حال بازم خیلی کند پیش میرم 


اینجارم اونقدر دوست دارم که نمی تونم ازش دل بکنم . وبلاگ نویسی برام مثل یه جور گردش می مونه مثل این می مونه که با دوستهات بری به جایی و در مورد یه موضوعی صحبت کنین
من عاشق روابط اجتماعی و دوستیهای گروهی هستم واسه همینم نمی تونم از وبلاگم دست بکشم واسه همین از ترک خبری نیست ولی خب با وجود خودم همچنان خلوت کردمو یه برنامه ی چهل روزه ی خودسازی واسه خودم شروع کردم .

رویای قدیمی یه عادتهای خیلی خوبی داشت که متاسفانه چند وقتیه ازشون خبری نیست می خوام دوباره زنده شون کنم و اون عاداتی هم که نباید باشنو از خودم دور کنم
به امید خدا 

بفرمائین توت فرنگی نوبرانه  :  

 

 



ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 21:4 نويسنده رویا |
 

یه مطلب می خوندم نوشته بود با این افراد قطع رابطه کنید :

● خودشیفته ها

● منفی گراها

● افرادی که همیشه در مورد دیگران قضاوت می کنند

● خود رای ها

● همیشه ناامیدها

● آنهایی که نمی توانند صممیمی شوند

● حرمت شکن ها

● آنهایی که همیشه متوقع هستند

 

یه حساب سرانگشتی کردمو به این نتیجه رسیدم که اگر به این مطلب عمل کنم اونوقت باید تا آخر عمر تنها زندگی کنم که !!!

 

پی نوشت ۱ : نمی خوام بگم همه ی دوروبری هام این صفاتو دارن . ولی خب واقعا فکر می کنم دوروبر خیلی هامون پره از این جور آدمها و گاهی طوری نزدیکند که محاله قطع رابطه باهاشون !

پی نوشت ۲ : و شاید من هم یکی دوتا از این صفاتو داشته باشم که در اینصورت هم اگه دیگران بخوان به این مطلب عمل کنن .... باز هم نتیجه ش این میشه که باید تا آخر عمر تنها زندگی کنم !

نتیجه نوشت : فقط می خوام بگم چقدر خوبه تلاش کنیم از این  ۸ گروه نباشیم .

نصفه شب نوشت : خیلی دلم گرفته . شدییید . نمی دونم چرا؟شاید به خاطر وفاته . شاید به خاطر مختارنامه ست . شاید هم ... شاید هم به این خاطر که از دست خودم شاکیم .

آره این سومی محتمل تره .

تصمیم نوشت : تو فکرشم که یه مدت نتو تعطیل کنمو برم تو تَرک ...

 

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 0:13 نويسنده رویا |
گفتیم دوره ی قرنطینه ی ۲۰ روزه تموم شد بریم گشت و گذار . با خواهر بزرگه اینا بریم اردبیل خونه ی داداشی زدو مهسا کوشولومون تب کرد حالا من می ترسیدم خودم دوباره برم یه مرض دیگه بگیرم برگردم آبله مرغونو که از شمال سوغاتی آوردم آخه من تو زهرمار کردن مسافرت استادم خیلی عاشق طبیعت ـ اردیبهشتم . خیلی دوست دارم تو این ماه برم مسافرت ولی خب حالا که حیوونکی مهسامون مریض شده صبحم بردیمش دکترو یه آمپولم زد طفلی اینم مهسای مریض خاله که جون خاله واسش در میره خاله رویا فدای اون چشمهای خمارو بی حالت بشه
ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه 15 اردیبهشت1390ساعت 19:42 نويسنده رویا |
 

سلام
به نظرتون برای کسی که 17 روزه از خونه بیرون نرفته سوژه ای بهتر از این واسه آپ کردن پیدا میشه؟ شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

 

 


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت 17:42 نويسنده رویا |
سلام بنده همچنان در قرنطینه به سر می برم و تا اطلاع ثانوی ممنوع الملاقات و ممنوع الخروج می باشم البته خوب شدم ها ولی فعلا یه کم دیگه باید زندانی بمونم تا کامل خوب شم دونه هامم کامل برطرف بشن بعد دیروز یه ایمیلی برام اومده بود با این عنوان که " اگر آقایون عروس بشوند ... " . من که از خنده روده بر شدم گفتم شما رو هم تو شادی خودم سهیم کنم سرچ کردم اینجا پیداش کردم .
ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت 23:2 نويسنده رویا |